آنجا که چشم هایت را به دست هایش دراز می کنی به یاد من هم گوشه ی چشمانت را تر کردی؟ آیا قسمتی از آسمانت را با یاد او قسمت کردی؟
حرف هایم را شاید دیرتر از آمدنش می گویم اما بزرگی اش در مشت های من جا نمی شود و باید گفت آمدنت را تبریک...
دل ضعفه های باوفایت را تبریک...
و به تو می گویم لحظه ی موعود معده ات با چشم هایت تا می توانی بخور...
حتی اگر کله های گنجشک کوچک دل کوچکت را تا توانستی خورده ای...
کوچک با مرام مرا از تو باید آموختن...
ذوق اصرار های شوق تبریک...
وبه جیب های بابا تبریک...
دختر شب...
درود بر تو ای صدای دیدار و ای ورق روشن وقت و ای غبار لبخند...
نمی دونم گفته بودم یا نه...من شعر هم می گویم
برای تنگی های دلم،آری شعر هم می گویم
و از خردسالی هایم من و شعر همنفسیم
و مرا امید آن است این شعر برایت قصه ها ساز کند پنهانی.
یک روز رفتیم،آن قدر رفتیم تا که بر قله ای دور از تهران کمی بیاساییم.
دیدم تهران را،در حاله ای از دود.چند ثانیه ای نگاهش کردم،دیدم او نیز به من خیره شده...فکری را در ذهنم هجی می کردم.
بله؛بلند شدم؛ساعت برنارد را قرض گرفتم.هر کسی در تهران می جنبید،به خوابش بردم.دست هایم را به سویش دراز کردم و تهران را در مشت هایم جا دادم.با احتیاط آن را روی دو برگ از دفتر طراحی ام پهن کردم.
نگاهی به مدادم انداختم و سروته گرفتمش.با پاک کن سپیدش هوای تهران را پاک کردم.چقدر زیبا شد.تازه می فهمم چه شهر قشنگی دارم.
مداد آبی را برداشتم و آسمان را نیلگون نقش زدم و پنبه ها را به جای ابر ها چسباندم.مداد سبزم را تراشیدم و برگ های لکه دار را پوشاندم.زمین ها را آبی زدم و عطر طراوت باران و خاک را در فضای تهران اسپری کردم.نگاهش کردم و تبسمی دلنشین را در چهره ی این شهر دیدم.آری،زیباست.ساعت برنارد را پسش دادم و همه را بیدار کردم.......
چرا دیگر کسی راه نمی رود؟...چرا همه سرفه میکنند؟...
چرا پرنده ها آواز سر نمی دهند؟...چرا؟؟...من که شهر را
زیبایی اش دادم...آه صدای من هم دارد می گیرد...
بله مثل اینکه ریه های ما اکسیژن را ناشناسی مهلک می داند
خون ما سرب حمل می کند...
دختر شب...
خیال می کردیم بدون حاشیه هستیم
خیال می کردیم در میان حباب های بلورین یکی هستیم
خیال می کردیم در نرمی سخاوت شناوریم
خیال می کردیم در دورنگی های صداقت امروز یک رنگیم
فکر کن؛تو و من همانیم
همان کودک چشم به راه بابا...
می بینی هنوزم لبه های جدول به تو چشمک می زنند و تو با چشم هایی که امتداد نگاهش به پاهایت است قدم هایت را می شماری...
می بینی هنوز هم در شعله ی شمع شوق سایه هامان را داریم...
خیال می کردیم،خیار می کندیم...
به همین سادگی؟؟؟!!!
دختر شب...
پروانه ای را می بینم،"چنان غنچه ای است که بر باد رفته است".پروانه روی سنگی نشست همان که" کودکی های کوه است".ردپای نگاهش را گرفتم به چشمه ختم می شد "قل هو اللٌه پاک زمین است".گویا دلتنگ آبی گوارا است.
پروانه به آسمان خیره شد نجوایش را نشنیدم که دیدم باران،"هاشور خیس تابلوی آفرینش است".
پروانه پرید به دنبالش پریدم،روبرویم مه بود،"روح روستایی را می گویم" جلوتر دیدم درختان از انار،"غنچه ای است که ناشکفته مانده است"بعد از آن دریا را دور می زد آرام،آری "سلسله جبال موج ها ست".
ناگهانی دیدم من به دنبالش نیستم دیگر،پروانه پیم می آید.
باز هم دور زدم آن قدر دور زدم تا که دیدم دود،"روح شهری است الحق"نفسی دادم تو،حالمان جا آمد.دیدم پروانه را،در بر من افتاد،رنگ هایش را باخت،خورد شد،پودر شد،مثل ما بی رنگ شد.لحظه ای انگار که نگاهم می کرد.
او بی دلی از عاطفه پر زد،او بی رنگ رفت.
مات جایش دیدم شیشه ای بر جا بود،در درونش چیزی،خوب نگاهش کردم،دل بود،قلب پروانه بی رنگ،حبس در شیشه بود .
باز هم مبهوت آنجا بودم تا که خورشید نرم نرمک لمس می کرد مرا،من نگاهش کردم؛
قرص نانی بود خاکستری پر زترک...
من به افسوس،زمین را ،خنده باران خودم می کردم تا که دیدم دشت های شهرم زندان بان قفس های دلامان بود.
آفتاب آنجا سوسو می زد ...مردمان می بایست هر هروز صبح ز تماشای قلب هایشان را ه ها می آمدند.
می دانی آسمان آنجا خاکستری رنگ بود...
راهم ندادند،گفتند:باید ببازی دل را،شرط اینجا این است.
گفتم:عمری است دل خود را با خته ام"عاشقی را از جان می باید خرید"
من نفهمیدم منظور دلشان
حس نکردند احساس مرا
ایچنین شد که دل را دادم ؛
من هرروز که خاکستری آسمان به تیرگی میگراید از خواب بر می خیزم و به دیدار دلم حسرت اشک هایم را بغض می کنم...
دختر شب...
درود بر تو؛
از تمام کسانی که این چند روز نتوانستم سری به آن ها بزنم و شاخه گلی را که به من تقدیم کردن را نتوانستم پاسخ دهم عذر خواهی می کنم،البته مقصر اصلی مخابرات و مشغله ی زندگی بود دفعه بعد شمارشونو می دم تا اگر کسی دلخوری اش را هنوز نخورده بود به آن ها sms بزند ولی از من ناراحت نباشه.
اینم یه سری شعر قشنگ به همه ی قشنگا.
گفته بودم که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزدم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
*********************************************
این ساعت زنگ زده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه *********************************************
دارم خفه می شم از این همه تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
*********************************************
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
دختر شب...
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن...بعضی وقت ها هم باید تا نهایت آرامش گریست
آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان پس از باران خواهد شد!
آخرین جمله همین بود؛دوباره خواندمش و این بار با صدای بلند هجی اش کردم.
چشم هایم را بستم و دست های محبت خاطره هایم را با بغضی نارس حس کردم.
برگی غبار گرفته و خالی به چشم هایم خراش می کشید و به افسوس دلم می خندید.
ای کاش آن روز تو هم یادگاری ام می نوشتی.
و ای کاش...
نمی دانم فکر هایم بند نیست و تو را،لبخند تو را،رهایی ام نیست.
و تو از میان ما رفتی و چه آرام و چه با سکوت،تو رفتی،گویی که نرفتی...
یاد من می آید روز اول بود.بعد از تعطیلات عید.راه بوی هوا می داد.هوای مدرسه.دل ها پر فکر های عجیب و سرانجام دره مدرسه ام.بابای مدرسه و سلامی گرم،آغاز کلام.حیاط پر بود از صدای قدم و طنین خنده ها.دوست هایم دیدم پر کشیدم از شوق.از سر ذوق رویشان بوسیدم.نه نگاهی نه سلامی پر شور.
و صدا آمد آه زهرا رفت.لحظه ای خشکم زد و به سر دادم خنده با اشک و نشستم با غم و به فریاد بگفتم آه زهرای مرا می گویی...
تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱
مکان جاده ی مشهد
عجل روباه
زمان شب
عامل چپ شن ماشین به پرتگاه
عامل مرگ .................
آری...دخترک بود جوان و نجابت از پر.سر و رویش زندگی ها می ریخت...و تنهایمان رها کرد و کسی دیگر به یاد او حلقه ی اشک به مشک او نخواهد آمد و دل ها همه از یاد قرائت هایش که چه به زیبا می خواند خالیست دل ها همه از یاد بازی اش (والیبال)که چه دل ها شاد کرد بله خالیست.هم اکنون اینست می بینی وفای روزگاریست؟؟!!
دوست من رفت و نیست دست نوشته ای بر لوح یادگاری ام از او،و به اشک تر شد باز همان
جمله ی آخر..و این بار خواندمش با صدای فریاد..
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن...بعضی وقت ها هم باید تا نهایت آرامش گریست آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان پس از باران خواهد شد...
چشم هایم را به آسمان دوختم و دیدم ابرها با لبخند بر زمین می بارند.
بیایید با هم فاتحه ای به آسمان دلش هدیه دهیم.
نغمه ی فرشتگان آسمانی بدرقه ی راهت به نور باد زهرای همیشه ماندگارم.
دختر شب...
"به نام آنکه ابر را گریاند تا گل را بخنداند"
نسیم قدم هایت بوی شکوفه های بهاری را به ارمغان می آورد و عطر گل های سپید بهشت را نوید می دهد.
اکنون که دیدگانم را بر روی همه ی زیبایی های زندگی ام گشوده ام می بینم در تمام قسمت هایش آهنگ ساز شادی و خوشحالی ام تو بودی،تو بودی که عاشقانه به من درس محبت می دادی.
دلم می خواهد بنویسم تو خوب تر از خوب و مهربان تر از مهربانی ها هستی،اما افسوس!
افسوس که این وصف ها برای قلب و روح بزرگ تو خیلی کوچک است و تو هیچگاه و هرگز وصف شدنی نیستی.

زیباترین واژه بر لبان آدمی، واژه مادر است.زیباترین خطا، "مادرجان" است."مادر"، واژه ای است سرشار از امید و عشق، واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان برمی آید.
قلب مادر با گذشت زمان و تغییر فصل ها، تغییر نخواهد کرد؛ حتی اگر برای همیشه بمیرد، هرگز از بین نمی رود.
و من برای تمامی آنچه از طفولیت "من" می نامم، به مادر مدیونم.مادر پنجره های چشمانم را و نیز دروازه های روحم را گشود.اگر نبودند زنانی همچون مادر،خواهر و دوست، من اکنون در میان کسانی خوابیده بودم که آرامش جهان را در خروپف جست و جو می کنند.
تقدیم به تو ای مادرم به تو که آفتاب مهر و روی محبت تو هیچگاه در درون اقیانوس بیکران غروب نمی کند... تقدیم به تو ای طاهرترین طاهران...مادرم "طاهره نجفی"...
...........دوستت دارم................
دختر شب...

گویند که یک جاده به انتظار در رهگذرت. پس برو که برای رفتن زاده شده ای،این جاده پر از ایستگاه است اما جز برای بخشیدن نباید ایستاد...
و باید یادم باشد که رفتن سبکی است،و باورم را بر این سازم که هنوز آن بالا چشمی دلواپس ماست...دیگر سرگردانی در سلول هایمان رخنه نکند و تب غفلت روحمان را فرا نگیرد...پس بیاییم وجودمان را از داشتن وازه های اندوهگین محروم کنیم.و چه زیباست اگر بال هایمان را برای درک عشقی که از سرچشمه ی حقیقت نشعت می گیرد باز کنیم و آن قدر بال بزنیم تا لذت را حس کنیم با عمق وجودمان حس کنیم آه که من هنوز به این جاده دست نیافته ام و هزاران افسوس...
و ای کاش شب را بتوانم به معشوقه هایم اضافه کنم و اگر مرا عاشق قابلی بداند،چرا که تنها مأوای تنهایی ها و گریستن هایم این تاریکی مطلق است...البته با یک سکوت، باغ،نیمکتی تنها،بارانی که هاشور خیس تابلوی آفرینش است و انتظاری مبهم در آن سوی آرزوها و چشمی به انتظار دیدن و گوشی به انتظار شنیدن.
و من خسته از تکرار این زمزمه های وحشت بار که از داشتنش حتی برای ثانیه ای محروم بودم و من هیچ گاه تسلیم این پوچی نمی شوم و آن قدر می اندیشم تا با قدرت اندیشه ی خود هستی ام را در هستی تو فرو کنم و به بالای پلکان عشق و حقیقت صعود کنم.
دختر شب...
به امید آن روز که هر کسی حرف دلش را بزند،غیر ممکن را ممکن سازم وآن قدر در قله ی عشق بالا بروم که ترنم باران محبت را در ناقوس همه کلیساهای وجود آدمی به صدا در آورم و بتوانم در بازار صداقت ارزانی دهم به قیمت شکسته شدن قلب هستی ام و مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم :
"عدل،آزادی،صداقت،شادی"
و چه شعاری به از این ها توان یافت ...
و خواهم گفت:جاده منتظر است،منتظر تو و صدای قدم هایت در رفتن است که قد می کشی ...
روزی باید دستت به خورشید برسد و تکه ای از آن را برداری...
دختر شب...

نگارینا
من همان تک صدای آهنگینم
که آسمان در گوش تو نجوا می کند
و نامم را دختر شب می خواند...
و جوانی، را به شرط چاقو به تو هدیه می دهد...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY