آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند
Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند
Did you know that the three most difficult things to say are:
I love you, Sorry and help me
آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
ميباشد
Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند
Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?
آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند
Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند
Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد
Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است
Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد
Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد
But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت
Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد
درسته اين کاريه که شما بايد انجام بديد Ok, this is what you have to do...:
و حالا يک آرزو کنيد
Make it now,
حالا![]()
بين كسي كه عاشق شده است و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوت ها يي است ،نكات زير به شما كمك خواهند كرد تا اين تفاوت را درك كنيد.
1-هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسي را مي بينيد كه آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد.
2-هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگاميكه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا) است.
3-وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد وليكن هنگاميكه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
4-وفتي در كنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا داريد.
5-در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.
6-شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد ( زل بزنيد ) اما مي توانيد در حاليكه لبخند بر لب داريد مدت ها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه كنيد.
7-وقتي معشوقه شما گريه ميكند شما نيز گريه خواهيد كرد و اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد.
8-احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه ( ديدن ) است اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است ( از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي ).
9-شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد،عشق همچون قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند.
مطالب بالا اگرچه تا حدود زيادي درست هستند اما به خاطر داشته باشيد كه مطلق نيستند و اصولا انسان ها و احساسات آن ها پيچيده تر از اينگونه تحليل ها هستند.
قبل از هر چیز برایت آرزو دارم...
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم... . ![]()
![]()
دختر شب...
آنجا که چشم هایت را به دست هایش دراز می کنی به یاد من هم گوشه ی چشمانت را تر کردی؟ آیا قسمتی از آسمانت را با یاد او قسمت کردی؟
حرف هایم را شاید دیرتر از آمدنش می گویم اما بزرگی اش در مشت های من جا نمی شود و باید گفت آمدنت را تبریک...
دل ضعفه های باوفایت را تبریک...
و به تو می گویم لحظه ی موعود معده ات با چشم هایت تا می توانی بخور...
حتی اگر کله های گنجشک کوچک دل کوچکت را تا توانستی خورده ای...
کوچک با مرام مرا از تو باید آموختن...
ذوق اصرار های شوق تبریک...
وبه جیب های بابا تبریک...
دختر شب...
نمی دونم گفته بودم یا نه...من شعر هم می گویم
برای تنگی های دلم،آری شعر هم می گویم
و از خردسالی هایم من و شعر همنفسیم
و مرا امید آن است این شعر برایت قصه ها ساز کند پنهانی.
ادامه مطلب
یک روز رفتیم،آن قدر رفتیم تا که بر قله ای دور از تهران کمی بیاساییم.
دیدم تهران را،در حاله ای از دود.چند ثانیه ای نگاهش کردم،دیدم او نیز به من خیره شده...فکری را در ذهنم هجی می کردم.
بله؛بلند شدم؛ساعت برنارد را قرض گرفتم.هر کسی در تهران می جنبید،به خوابش بردم.دست هایم را به سویش دراز کردم و تهران را در مشت هایم جا دادم.با احتیاط آن را روی دو برگ از دفتر طراحی ام پهن کردم.
نگاهی به مدادم انداختم و سروته گرفتمش.با پاک کن سپیدش هوای تهران را پاک کردم.چقدر زیبا شد.تازه می فهمم چه شهر قشنگی دارم.
مداد آبی را برداشتم و آسمان را نیلگون نقش زدم و پنبه ها را به جای ابر ها چسباندم.مداد سبزم را تراشیدم و برگ های لکه دار را پوشاندم.زمین ها را آبی زدم و عطر طراوت باران و خاک را در فضای تهران اسپری کردم.نگاهش کردم و تبسمی دلنشین را در چهره ی این شهر دیدم.آری،زیباست.ساعت برنارد را پسش دادم و همه را بیدار کردم.......
چرا دیگر کسی راه نمی رود؟...چرا همه سرفه میکنند؟...
چرا پرنده ها آواز سر نمی دهند؟...چرا؟؟...من که شهر را
زیبایی اش دادم...آه صدای من هم دارد می گیرد...
بله مثل اینکه ریه های ما اکسیژن را ناشناسی مهلک می داند
خون ما سرب حمل می کند...
دختر شب...
خیال می کردیم در میان حباب های بلورین یکی هستیم
خیال می کردیم در نرمی سخاوت شناوریم
خیال می کردیم در دورنگی های صداقت امروز یک رنگیم
فکر کن؛تو و من همانیم
همان کودک چشم به راه بابا...
می بینی هنوزم لبه های جدول به تو چشمک می زنند و تو با چشم هایی که امتداد نگاهش به پاهایت است قدم هایت را می شماری...
می بینی هنوز هم در شعله ی شمع شوق سایه هامان را داریم...
خیال می کردیم،خیار می کندیم...
به همین سادگی؟؟؟!!!
دختر شب...
پروانه به آسمان خیره شد نجوایش را نشنیدم که دیدم باران،"هاشور خیس تابلوی آفرینش است".
پروانه پرید به دنبالش پریدم،روبرویم مه بود،"روح روستایی را می گویم" جلوتر دیدم درختان از انار،"غنچه ای است که ناشکفته مانده است"بعد از آن دریا را دور می زد آرام،آری "سلسله جبال موج ها ست".
ناگهانی دیدم من به دنبالش نیستم دیگر،پروانه پیم می آید.
باز هم دور زدم آن قدر دور زدم تا که دیدم دود،"روح شهری است الحق"نفسی دادم تو،حالمان جا آمد.دیدم پروانه را،در بر من افتاد،رنگ هایش را باخت،خورد شد،پودر شد،مثل ما بی رنگ شد.لحظه ای انگار که نگاهم می کرد.
او بی دلی از عاطفه پر زد،او بی رنگ رفت.
مات جایش دیدم شیشه ای بر جا بود،در درونش چیزی،خوب نگاهش کردم،دل بود،قلب پروانه بی رنگ،حبس در شیشه بود .
باز هم مبهوت آنجا بودم تا که خورشید نرم نرمک لمس می کرد مرا،من نگاهش کردم؛
قرص نانی بود خاکستری پر زترک...
من به افسوس،زمین را ،خنده باران خودم می کردم تا که دیدم دشت های شهرم زندان بان قفس های دلامان بود.
آفتاب آنجا سوسو می زد ...مردمان می بایست هر هروز صبح ز تماشای قلب هایشان را ه ها می آمدند.
می دانی آسمان آنجا خاکستری رنگ بود...
راهم ندادند،گفتند:باید ببازی دل را،شرط اینجا این است.
گفتم:عمری است دل خود را با خته ام"عاشقی را از جان می باید خرید"
من نفهمیدم منظور دلشان
حس نکردند احساس مرا
ایچنین شد که دل را دادم ؛
من هرروز که خاکستری آسمان به تیرگی میگراید از خواب بر می خیزم و به دیدار دلم حسرت اشک هایم را بغض می کنم...
دختر شب...
از تمام کسانی که این چند روز نتوانستم سری به آن ها بزنم و شاخه گلی را که به من تقدیم کردن را نتوانستم پاسخ دهم عذر خواهی می کنم،البته مقصر اصلی مخابرات و مشغله ی زندگی بود دفعه بعد شمارشونو می دم تا اگر کسی دلخوری اش را هنوز نخورده بود به آن ها sms بزند ولی از من ناراحت نباشه.
اینم یه سری شعر قشنگ به همه ی قشنگا.
گفته بودم که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزدم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
*********************************************
این ساعت زنگ زده هم زنگ نزد
عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه *********************************************
دارم خفه می شم از این همه تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
*********************************************
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
دختر شب...
آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان پس از باران خواهد شد!
آخرین جمله همین بود؛دوباره خواندمش و این بار با صدای بلند هجی اش کردم.
چشم هایم را بستم و دست های محبت خاطره هایم را با بغضی نارس حس کردم.
برگی غبار گرفته و خالی به چشم هایم خراش می کشید و به افسوس دلم می خندید.
ای کاش آن روز تو هم یادگاری ام می نوشتی.
و ای کاش...
نمی دانم فکر هایم بند نیست و تو را،لبخند تو را،رهایی ام نیست.
و تو از میان ما رفتی و چه آرام و چه با سکوت،تو رفتی،گویی که نرفتی...
یاد من می آید روز اول بود.بعد از تعطیلات عید.راه بوی هوا می داد.هوای مدرسه.دل ها پر فکر های عجیب و سرانجام دره مدرسه ام.بابای مدرسه و سلامی گرم،آغاز کلام.حیاط پر بود از صدای قدم و طنین خنده ها.دوست هایم دیدم پر کشیدم از شوق.از سر ذوق رویشان بوسیدم.نه نگاهی نه سلامی پر شور.
و صدا آمد آه زهرا رفت.لحظه ای خشکم زد و به سر دادم خنده با اشک و نشستم با غم و به فریاد بگفتم آه زهرای مرا می گویی...
تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱
مکان جاده ی مشهد
عجل روباه
زمان شب
عامل چپ شن ماشین به پرتگاه
عامل مرگ .................
آری...دخترک بود جوان و نجابت از پر.سر و رویش زندگی ها می ریخت...و تنهایمان رها کرد و کسی دیگر به یاد او حلقه ی اشک به مشک او نخواهد آمد و دل ها همه از یاد قرائت هایش که چه به زیبا می خواند خالیست دل ها همه از یاد بازی اش (والیبال)که چه دل ها شاد کرد بله خالیست.هم اکنون اینست می بینی وفای روزگاریست؟؟!!
دوست من رفت و نیست دست نوشته ای بر لوح یادگاری ام از او،و به اشک تر شد باز همان
جمله ی آخر..و این بار خواندمش با صدای فریاد..
هیچ وقت شعار نداده ام که به زور لبخند بزن...بعضی وقت ها هم باید تا نهایت آرامش گریست آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان پس از باران خواهد شد...
چشم هایم را به آسمان دوختم و دیدم ابرها با لبخند بر زمین می بارند.
بیایید با هم فاتحه ای به آسمان دلش هدیه دهیم.
نغمه ی فرشتگان آسمانی بدرقه ی راهت به نور باد زهرای همیشه ماندگارم.
دختر شب...

